تبليغاتX
عاشق واقعی

سلامی به گرمای عشق وبه بیداد گری عاشق.اینم یک غزل پرمعنا" ازگذرگاه گل تا دل"تقدیم به تمام کسانی که

 مفهومش را درک میکنند...


               گفتم به خود که شاید*باساز ما برقصی

 

 

        دیدم که خودبه دستت*چنگ و رباب داری...

 

          گفتم خدابزرگ است*شاید روم ره صلح

 

 

           دیدم که نه*به چهره*رنگ عتاب داری...

 

            رفتم خطامن این بار*یک ثانیه نه بسیار

 

 

             من را ببین که گفتم*فکر ثواب داری...

 

                  گرخسروی*بدان تو*من کم نئم زشهرزاد

 

 

           حتی اگر هزاران*شیرین ماب داری...

 

                 مهرت به دل*بمانده*درگوشه ای امانت

 

 

          این حرف ما*بگو حال*آیا جواب داری؟

 

                  خواهی برو ولی خوب*این را شنوزدریا

 

 

         بی من*درآن کف دست*تنها حباب داری...

 

+ نوشته شده توسط ناصر افخمی {NM} در پنجشنبه 1386/09/08 و ساعت 3:6 قبل از ظهر |
+ نوشته شده توسط ناصر افخمی {NM} در پنجشنبه 1386/09/08 و ساعت 1:46 قبل از ظهر |


دنبال کسی نباش که باهاش زندگی کنی                              

                                         دنبال کسی باش که بدون اون نتونی زندکی کنی

+ نوشته شده توسط ناصر افخمی {NM} در سه شنبه 1386/09/06 و ساعت 4:37 قبل از ظهر |
+ نوشته شده توسط ناصر افخمی {NM} در سه شنبه 1386/09/06 و ساعت 4:18 قبل از ظهر |

اون که یه وقتی تنها کسم بودتنها پناه دل بی کسم بود

 

تنهام گذاشت و رفت از کنارم از درد دوریش من بیقرارم

 

 

 

خیال می کردم پیشم  می مونه ترانه عشق واسم می خونه

 

خیال می کردم یه همزبونه نمی دونستم نامهربونه

 

 

 

 

با اینکه رفته اما هنوزم ازداغ عشقش دارم می سوزم

 

فکرو خیالش همش باهامه هرجا که می رم جلو چشامه

 

 

 

 

دلم  میخواد تا دووم بیارم رو درد دوریش مرحم بذارم

 

اما نمیشه راهی ندارم نمی تونم من  طاقت بیارم 

+ نوشته شده توسط ناصر افخمی {NM} در سه شنبه 1386/09/06 و ساعت 4:16 قبل از ظهر |
+ نوشته شده توسط ناصر افخمی {NM} در سه شنبه 1386/09/06 و ساعت 4:12 قبل از ظهر |
+ نوشته شده توسط ناصر افخمی {NM} در دوشنبه 1386/09/05 و ساعت 1:13 قبل از ظهر |

+ نوشته شده توسط ناصر افخمی {NM} در دوشنبه 1386/09/05 و ساعت 0:31 قبل از ظهر |

 

حیف تو بود حیف تو بود ای گل من...........عشق اگه بود عشق تو بود ای گل من   

 

 

حیف تو بود حیف تو بود برباد بری..............مثل یک قصه کهنه شده ازیاد بری

 

+ نوشته شده توسط ناصر افخمی {NM} در دوشنبه 1386/09/05 و ساعت 0:9 قبل از ظهر |

+ نوشته شده توسط ناصر افخمی {NM} در دوشنبه 1386/09/05 و ساعت 0:6 قبل از ظهر |

گاهی اوقات گذشتن از معشوق بخاطر عشق نهایت عاشق بودنه...


+ نوشته شده توسط ناصر افخمی {NM} در یکشنبه 1386/09/04 و ساعت 11:54 بعد از ظهر |

 

فرشته ها وجود دارن .........اما بعضی وقتها چون بال ندارن.........ما بهشون میگیم دوست

+ نوشته شده توسط ناصر افخمی {NM} در یکشنبه 1386/09/04 و ساعت 11:36 بعد از ظهر |


عشق من فراوان دردها برای رسیدن به تو کشیده است

 

قلب من فراوان دعاهابرای داشتن گلی چون تو کرده است

 

چشم من فراوان اشک ها برای دلتنگی ام ریخته است

 

وخود من فراوان صبرها برای آن دردها

 

آن دعاهاآن اشک هاواینگونه رسیدن هاکرده است

 

وحال که به تو نزدیک شده ام

 

هرگز هرگز چشمان خیست رابه هیچ نخواهم داد...به هیچ

+ نوشته شده توسط ناصر افخمی {NM} در یکشنبه 1386/09/04 و ساعت 11:31 بعد از ظهر |
پيداست هنوز شقايق نشدي ... زنداني زندان دقايق نشدي ...

 وقتي که مرا از دل خود مي راني ... يعني که تو هيچ

وقت عاشق نشدي ...

 

 زرد است که لبريز حقايق شده است ...تلخ است که با

 درد موافق شده است ...

 

 شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي ... پاييز بهاريست که

عاشق شده است!!!

+ نوشته شده توسط ناصر افخمی {NM} در یکشنبه 1386/09/04 و ساعت 3:13 قبل از ظهر |
+ نوشته شده توسط ناصر افخمی {NM} در یکشنبه 1386/09/04 و ساعت 2:59 قبل از ظهر |
tanha
+ نوشته شده توسط ناصر افخمی {NM} در یکشنبه 1386/09/04 و ساعت 2:48 قبل از ظهر |
+ نوشته شده توسط ناصر افخمی {NM} در یکشنبه 1386/09/04 و ساعت 2:48 قبل از ظهر |
ان شب که دلی بود به میخانه نشستیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم آن عهد که بستیم به

 پیمانه شکستیـــــــــــم از اتش دوزخ نهراسیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم ما عهد

شکستیم ولی دل نشکستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم ...

+ نوشته شده توسط ناصر افخمی {NM} در یکشنبه 1386/09/04 و ساعت 2:26 قبل از ظهر |

در شیارهای قلبم به دنبال کدامین عشق می گردی؟عشق من

 در ایینه ای است که هر روز در ان مینگری......چشمان

 تو قبله عشق من است من به ان مینگرم وزیر سایه بان

 ابروهایت به خواب میروم.خوابی عمیق به عمق اقیانوس.

 در مهربانی لبهایت خنده می روید. در خمار چشمانت عشق

 غنچه ترد لبانت را چشیدم و بوییدم گل بلورین تو را

 تا اعماق وجودم
با جمله جاری میشوم احساسم در کالبدی سپید

(دوستت دارم  عزیزم)

+ نوشته شده توسط ناصر افخمی {NM} در یکشنبه 1386/09/04 و ساعت 2:13 قبل از ظهر |

خدایا چرا آدما حرفهایی رو که زدن رو خیلی زود فراموش می کنند؟ انگار نه انگار که دارن با سرنوشت یه

 

نفر بازی می کنن؟ میان و دل رو می برن و می رن میان و دل و می برند و بعدش هم اونو می شکنند و

 

دورش می ندازند. انگار نه انگار که این دل  مدتی  هر چند کوتاه خونه خودشون بوده ، انگار نه انگار که

 

خودشون روزی می گفتند که هر وقت تنها شدی و دیدی که کسی نیست به حرفات گوش بده من کنارت

 

 هستم

 

و پا به پات اشک می ریزم . چی شد پس ؟ این بود همراهی ؟ این بود رسم دوستی؟  خدا شاهده که چه

 

صادقانه و چه خالصانه همراهی کردم . لحظه هام چقدر با یادش گذشتند . خدایا تو خودت شاهدی که راضی

 

به آزارش نبودم . خالصانه قلبم رو تقدیمش کردم اما  افسوس که قدرش رو ندونست . همیشه از محبت و

 

عشق حرف می زد اما ندونست که قلب عاشق چقدر حساسه و چقدر زود می شکنه . چرا باید باهام اینکار

 

رو می کرد ؟ من که در حقش بدی نکرده بودم . من که آزاری نداشتم . گناه من دلسپردن به اون بود همین .

 

حتی نیومد این شاخه گل رو که با هزار آرزو و ذوق و شوق برای روز مرد براش چیده بودم رو از دستم

 

بگیره . شاخه گل تو دستم پژمرد ولی اون نیومد.. لعنت به این روزگار ، لعنت به این دنیا ...

+ نوشته شده توسط ناصر افخمی {NM} در یکشنبه 1386/09/04 و ساعت 2:5 قبل از ظهر |
+ نوشته شده توسط ناصر افخمی {NM} در یکشنبه 1386/09/04 و ساعت 1:31 قبل از ظهر |
نیمه شب بود و منم مست و خراب

فکر عشق تو ربود از من خواب

دیدگان پر اشکم می ریخت

دم به دم یکسره بر گونه ام آب

در میان اینچنین موج دمادم هر دم

دل دیوانه به گرداب در تاب

دریایم و در انتظارت ای دوست

یک لحظه براین خستهء بی تاب بتاب

بهتر از این مرا فرصت نیست

از پس پرده برون آی درین لحظهء ناب...

+ نوشته شده توسط ناصر افخمی {NM} در یکشنبه 1386/09/04 و ساعت 1:16 قبل از ظهر |
باید به تماشای دوچشمت بروم....

باید که به تو خیره شوم....

تو خاص ترین خلقت خالق به دو چشمان منی...

باید که تورا خوب تماشا بکنم....

نکند فرصت دیدار تورا باز نیارم بدست...

تو که نابترین گوهر خلقت به دو چشمت داری...

تو که بازترین پنجره را....به دو دستت داری...

باید که تورا سخت به آغوش کشم...

نکند فرصت آغوش تو از دست برود...

نکند تیرک مژگان تو منرا بزند...

تا که فرصت باقی ست...

باید که تورا خوب تماشا بکنم...

باید که درون سینه ات غرق شوم...

                 تو که مواج ترین...

                                    اقیانوس به قلبت داری....

باید که درون قلب تو محو شوم...

لذت ببرم ازین مردن در تو...

                         تا از چشم تو با اشک....

                                          دوباره آغاز شوم....

باید که تورا خوب تماشا بکنم...

تا که راهی یابم به درون سینه ات...

باید که به تو خیره شوم... تا از قفس من بودن... خویش آزاد شوم...

تا که فرصت باقی ست... باید که تورا خوب تماشا بکنم....

+ نوشته شده توسط ناصر افخمی {NM} در یکشنبه 1386/09/04 و ساعت 1:15 قبل از ظهر |
+ نوشته شده توسط ناصر افخمی {NM} در یکشنبه 1386/09/04 و ساعت 0:14 قبل از ظهر |
+ نوشته شده توسط ناصر افخمی {NM} در شنبه 1386/09/03 و ساعت 10:23 بعد از ظهر |

اسارت دل دربند عشق بهترین وزیباترین نوع اسیری

است...

+ نوشته شده توسط ناصر افخمی {NM} در شنبه 1386/09/03 و ساعت 3:12 قبل از ظهر |


از همینجا همتونو میبوسم
+ نوشته شده توسط ناصر افخمی {NM} در شنبه 1386/09/03 و ساعت 3:5 قبل از ظهر |

تو بگو بهار قشنگه من ميشم بهار تو


تو بگو بمون منم نميرم از کنار تو

تو بگو منو نميخواي ديگه خسته کردمت


گر چه سخته امّا من دور ميشم از ديار تو

تو بگو سرد هوا منم ميشم خورشيد تو


تو بگو که نا اميدي من ميشم اميد تو

تو بگو دلم گرفته از همه دورنگيها


مشکي ميشم مظهر يه رنگي ميشم واسه تو

تو بگو خدا کنه بارون بياد از آسمون


به خدا قسم ميگم گريه کنه براي تو

اگه غمگين بشي از دستم ناراحت بشي


ميميرم که تا ابد پاک بشم از خيال تو

کاش تموم نميشد اين روزا ، اين خاطرها


تو ميموندي واسه من منم ميموندم واسه تو


براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

+ نوشته شده توسط ناصر افخمی {NM} در شنبه 1386/09/03 و ساعت 2:50 قبل از ظهر |
نوشته شده:توسط ناصر
+ نوشته شده توسط ناصر افخمی {NM} در شنبه 1386/09/03 و ساعت 1:43 قبل از ظهر |
+ نوشته شده توسط ناصر افخمی {NM} در شنبه 1386/09/03 و ساعت 1:38 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM